کوله بر دوش...
باید برای سفر کتاب های سید مرتضی آوینی را جمع کنم و در یک جمله بگویم که نوشته های این سید ما را بس. باید زیارت نامه ها را قلاف کرد...البته یک چیز را بگویم که با کمال اعتماد به نفس، تمایل دارم سید را ببینم و چند دقیقه ای با وجود مبارکش گپ بزنم! ببینیم چه می شود؟!
باید از بازار دور و اطراف حرم شلوار خاکی و پلنگی بخرم. نه آنکه ادعای بسیجی داشته باشم و باتومی به دست بگیرم و به وظایف شرعی و عقلی و بعضا عرفی خود عمل کنم. هر چند که "باتوم بوس"ِ سربازان واقعی و بابصیرت "ره بر"م. شلوار خاکی و پلنگی را دوست دارم و فقط همین. روزگاری به همین امین مجد خودمان می گفتم: باور کن پوشیدن این تیپ لباس ها فرقی با تیپ های خاص! رفقای دانشگاه هنری ات ندارد. او عشق می کند چنین مانتویی بپوشد و اینگونه آرایش کند و ما هم حال می کنیم این مدلی تیپ بزنیم و ریش های مان را اینگونه......به قول رضا:آلبالا لیل والا
در صف بنزین از یک پاکستانی یا هندی(تشخیص فرق لهجه ی فارسی شون برام سخته) یک عینک ریبون خریم و کلی ذوق کردم. میگفت: همین عینک را در مغازه ۱۲۰ تومان می فروشند و آخر سر به من ۱۵ تومان فروخت که البته فکر کنم با این وجود ۱۰ تومانی سود کرد! می گفت روی شیشه اش خط نمی افتد و بعد با دسته عینک روی دستم خط خطی کرد و بعد روی شیشه عینک که من یقین کنم "ضدخش"! است. ولی این ها مهم نبود. مهم این بود که مدت ها دوست داشتم یک ریبون داشته باشم. به خصوص که این روزها عازم جنوبیم و به خصوص که "بازار خرمشهر"ِ چاووشی برای هر که ترانه بود برای ما خاطره بود...
مهمانِ مادر، یک رم برای گوشی موبایلم خریدم. کلی مناجات و موسیقی سنتی و پاپ بی کلام و با کلام برایش در نظر گرفته ام. چقدر این مناجات ها به کار می آیند. به خصوص وقتی حال و هوای گریه داشته باشی. البته برای لغویات هم انگیزه ای وجود ندارد مگر تجربه و لمس یک تضاد و یا به قول امروزی ها پارادوکس دوست داشتنی. حسی که برای آدمی چون من که علاقه ای به ثبات شخصیت اجتماعی ندارم لذت بخش و شاید نیاز است. یادم می آید همین پارسال با رفیق هم پیاله مان تا "فاو" "لاواستوری" گوش می دادیم. البته او مجنون تر از من، وقتی کنار اروند نشسته بودیم آهی کشید و گفت: "لب اروند که می گویند اینجاست هاااا...!!!"
یک خودکار ریز نویس با یکی از دفترچه هایی که فقط صفحه ای اولشان خط خطی شده اند و گوشه ای افتاده اند. جموجور و طوری که بشود تلافی سال پیش را در آورد. پارسال تصمیم گرفتم تمام حس و حالم را برای خودم نگه دارم و هیچ کدامش را روی کاغذ نیاورم. اینبار هم بعید می دانم بتوانم مفصل بنویسم. اما خودکار ریزنویس و یک دفترچه لازمه ی یک سفر است. به فرض که مورد استفاده قرار نگیرد، آرامش سفر را تأمین می کند!!!
دوربین کانن ی که تازه خریدم. لپ تاپ و هزارتا خرت و پرت دیگر که بتوان به بهترین شکل این سفر را ثبت و ضبط کرد. سال پیش ما اشک می ریختیم و زار می زدیم و بقیه عکس می گرفتند، امسال می خواهم ببینم کسی جرأت می کند ژست بگیرد یا نه؟!(خنده موزیانه)
پی نوشت: به قول برادرم، جامانده:رسم است کربلا که می روند حلال بودی بطلبند...حلالم کنید...
علی علی...
