کوله بر دوش...

باید برای سفر آماده شوم. با آنکه جان خودت هنوز نمی دانم رفتنی هستم یا... .؟! مدت زیادیست به زیارت خانم فاطمه معصومه نرفته ام. باید به بهانه وداع حتما سری بزنم. با چه رویی؟ عجب داستانیست این بی معرفتی و کم لیاقتی ما...به نوعی اطمینان دارم آنقدر که حضرت به مرام و معرفت دوستانِ دور امید دارد به ما بی بخاران ِ همشهری امیدی ندارد. امید ندارد اما نگاه کریمانه اش مایه ی همین نفسی است که می رود و می آید و او بهتر از من می داند که در جهاد اکبر خویش چه بلایی سر این نفس آورده ام و چگونه در مقابل سپاه رنگارنگ اماره زانو زده ام...او بهتر می داند...

باید برای سفر کتاب های سید مرتضی آوینی را جمع کنم و در یک جمله بگویم که نوشته های این سید ما را بس. باید زیارت نامه ها را قلاف کرد...البته یک چیز را بگویم که با کمال اعتماد به نفس، تمایل دارم سید را ببینم و چند دقیقه ای با وجود مبارکش گپ بزنم! ببینیم چه می شود؟!

باید از بازار دور و اطراف حرم شلوار خاکی و پلنگی بخرم. نه آنکه ادعای بسیجی داشته باشم و باتومی به دست بگیرم و به وظایف شرعی و عقلی و بعضا عرفی خود عمل کنم. هر چند که "باتوم بوس"ِ سربازان واقعی و بابصیرت "ره بر"م. شلوار خاکی و پلنگی را دوست دارم و فقط همین. روزگاری به همین امین مجد خودمان می گفتم: باور کن پوشیدن این تیپ لباس ها فرقی با تیپ های خاص! رفقای دانشگاه هنری ات ندارد. او عشق می کند چنین مانتویی بپوشد و اینگونه آرایش کند و ما هم حال می کنیم این مدلی تیپ بزنیم و ریش های مان را اینگونه......به قول رضا:آلبالا لیل والا

در صف بنزین از یک پاکستانی یا هندی(تشخیص فرق لهجه ی فارسی شون برام سخته) یک عینک ریبون خریم و کلی ذوق کردم. میگفت: همین عینک را در مغازه ۱۲۰ تومان می فروشند و آخر سر به من ۱۵ تومان فروخت که البته فکر کنم با این وجود ۱۰ تومانی سود کرد! می گفت روی شیشه اش خط نمی افتد و بعد با دسته عینک روی دستم خط خطی کرد و بعد روی شیشه عینک که من یقین کنم "ضدخش"! است. ولی این ها مهم نبود. مهم این بود که مدت ها دوست داشتم یک ریبون داشته باشم. به خصوص که این روزها عازم جنوبیم و به خصوص که "بازار خرمشهر"ِ چاووشی برای هر که ترانه بود برای ما خاطره بود...

مهمانِ مادر، یک رم برای گوشی موبایلم خریدم. کلی مناجات و موسیقی سنتی و پاپ بی کلام و با کلام برایش در نظر گرفته ام. چقدر این مناجات ها به کار می آیند. به خصوص وقتی حال و هوای گریه داشته باشی. البته برای لغویات هم انگیزه ای وجود ندارد مگر تجربه و لمس یک تضاد و یا به قول امروزی ها پارادوکس دوست داشتنی. حسی که برای آدمی چون من که علاقه ای به ثبات شخصیت اجتماعی ندارم لذت بخش و شاید نیاز است. یادم می آید همین پارسال با رفیق هم پیاله مان تا "فاو" "لاواستوری" گوش می دادیم. البته او مجنون تر از من، وقتی کنار اروند نشسته بودیم آهی کشید و گفت: "لب اروند که می گویند اینجاست هاااا...!!!"

یک خودکار ریز نویس با یکی از دفترچه هایی که فقط صفحه ای اولشان خط خطی شده اند و گوشه ای افتاده اند. جموجور و طوری که بشود تلافی سال پیش را در آورد. پارسال تصمیم گرفتم تمام حس و حالم را برای خودم نگه دارم و هیچ کدامش را روی کاغذ نیاورم. اینبار هم بعید می دانم بتوانم مفصل بنویسم. اما خودکار ریزنویس و یک دفترچه لازمه ی یک سفر است. به فرض که مورد استفاده قرار نگیرد، آرامش سفر را تأمین می کند!!!

دوربین کانن ی که تازه خریدم. لپ تاپ و هزارتا خرت و پرت دیگر که بتوان به بهترین شکل این سفر را ثبت و ضبط کرد. سال پیش ما اشک می ریختیم و زار می زدیم و بقیه عکس می گرفتند، امسال می خواهم ببینم کسی جرأت می کند ژست بگیرد یا نه؟!(خنده موزیانه)

 

پی نوشت: به قول برادرم، جامانده:رسم است کربلا که می روند حلال بودی بطلبند...حلالم کنید...



علی علی...

شرمندگی ذوق سفر را گرفته است

ما آدمش نبوده ایم و شاید نیستیم که چون کودکی زمین خورده، با سر و دستی زخمی، صورتی خیس اشک، در جستجوی دستی مهربان، در دل شب، دوان دوان به سمت نقطه ای از بیابان، به سمت حسینه ای که مادرانه آغوش گشوده، حسینه تخریب یا همان حسینه ی حاج همت، پرواز کنیم و از درد خود، از درد دوری قلب های جرم گرفته و از درد لاعلاج نفس های امروزه که حرارت سوزان ایمان را لحظه ای دوام نمی آورد، زار بزنیم...

ما آدمش نبوده ایم و شاید نیستیم که مستانه پای برهنه بر ریگ و خاک طلائیه گذاریم و درس عاشقی را پای سخنان سالکان سلوک حضرت روح الله گوش دهیم و نظاره گر اشک های اهل معرفت بر تربت افلاکیان باشیم و اگر خدا بخواهد و توفیق دهد همان گِل را محض شفای این دل بیمار بر سر زنیم...

ما آدمش نبوده ایم و شاید نیسیتم میان قتلگاه شلمچه، با غروب آفتاب بگرییم و از اعماق جان"سلام علی آل یس..." بخوانیم و لحظه به لحظه و در بند بند این زیارت، هزار مرتبه فدای یوسف زهرا شویم و باز آییم... چشمانمان هنوز به دنبال کفن فروشی است!!!

ما آدمش نبوده ایم و شاید نیستیم هرچه از پله های کهفِ چمران که دهلاویه را دهلاویه (رزقناالله و ایاکم) کرده است بالا رویم بر عمق و نفوذ بصیرتمان افزوده شود. بالا میرویم و پایین می آییم و نگاه می کنیم و گاهی بهت و سکوت و گاهی خرید..."- پوستر چمران داری؟"...همین!

ما آدمش نبوده ایم و شاید نیستیم یک شب جمعه بی خیال خواب شویم و تا صبح در مسجد هویزه "الهی العفو" بگویم و بعد از مدتها خاک از حنجره ندبه خوانمان بزداییم و ناله بزنیم:أین الطالب بدم المقتول بکربلا؟...

ما آدمش نبوده ایم و شاید نیستیم که پای برهنه میان رمل های فکه، آهسته قدم برداریم و کنار قتلگاه سید شهیدان اهل قلم روضه بخوانیم: سید! سلام ما را به مادرمان برسان و بگو ما تا آخرین نفس در رکاب مهدی عزیزت خواهیم بود. خیالت راحت مادرجان! و بعد ناله کنان زیارت عاشورا زمزمه کنیم و کفن بدرانیم...

ما آدمش نبوده ایم و شاید نیستیم..."ما را می برند"...تا شاید آدمش شویم...ان شاءالله!

 

علی علی...


گزارش حجة الاسلام و المسلمین کریمان (امین مجد)، مدیر فرهنگی نهاد رهبری در دانشگاه هنر، از اتفاقات ۲۷ بهمن را در وبلاگ شخصی ایشان (کافه تلخ) بخوانید

رهــبرم:

- هرگونه هتك حرمت و رفتارهاي غير اخلاقي و توهين آميز، "خلاف شرع، مخالف عقل سياسي و ضربه به جمهوري اسلامي است و خداوند را خشمگين مي سازد."...
- پيام من به همه كساني كه حرف مي زنند و يا در مطبوعات، وبلاگ ها و محيط هاي ديگر مي نويسند اين است كه مخالفت كردن، رد كردن و محكوم كردن يك فكر سياسي و ديني يك چيز است و ابتلاي به رفتار غير اخلاقي و دشنام و هتك حرمت چيز ديگر. من اين مسائل غير اخلاقي را قاطعانه و بطور كامل رد مي كنم و نبايد انجام شود...
- برخي جوانان با اخلاص، مؤمن و خوب، متأسفانه تصور ميكنند اينگونه اقدامات وظيفه است اما اين رفتارها، دقيقاً خلاف و عكس وظيفه است...
- از همه، بخصوص جوانان عزيز مي خواهم كه نگذارند فضاي غيبت، تهمت، هتاكي و شكسته شدن حريم ها ادامه پيدا كند كه اگر ادامه يابد مانند يك بيماري به همه چيز سرايت ميكند....
-
همانگونه كه امام نيز مي فرمود: گاهي نفوذي ها وارد اجتماعات اشخاص مؤمن و مخلص مي شوند و آنها را به حركتي انحرافي مي كشانند كه از اين هم، نبايد غفلت كرد.


سید یاسر نوشت: به دقت بخوان، تا هر باتوم به دستی را بسیجی نخوانی!

 

علی علی...

کربلا

اردوی "از بلاگ تا شهدای بی پلاک ۲" ثبت نام کردیم تا اگر خدا بخواهد توفیق زیارت دوباره کربلای جنوب را داشته باشیم. از آنجایی که آدرس پلاکفا در بلاگفا لینک نمی شود، امکان درج لینک صفحه اردو وجود ندارد. لذا زحمت این آدرس را خودتان بکشید:www.rahianenoor.pelakfa .com

در ضمن مهلت ثبت نام تا ۱۵ اسفنده...اگه پایه ای پاشو بیا بریم کربلا!

 

علی علی...

دلم جنوب می خواهد

ساندیس خورها
از چپ به راست: سید یاسر -
امین مجد - ...بماند!(از سید سعید ، گرافیست محترم متشکریم که حقیر رو در ابعاد باطنی - حاجی گرینوف - در آورده)+ سایز اصلی عکس 

ابتدای سال برای اولین بار به کربلای جنوب دعوت شدم و در این مدتی که گذشت، آبرو بردیم از این طیف متبرک شده به شهدا که اگر باقی عمر را به نجوای "شهدا شرمنده ایم..." بگذرانیم باز هم کم است و به خدا باز هم کم است...

دلم برای شلوار پلنگی ام تنگ شده است. دلم برای لباس سربازی ام تنگ شده است. دلم برای خودم تنگ شده است. در این آتش شرمندگی و شکست، دلم برای نسیم لطف و مرحمت شهدا تنگ شده است...کاش راهمان دهند...کاش...

 

علی علی...

- زِکّی!

نثار خودم و خودت که جمعه را روز انتظار پنداشتیم!


علی علی...

عکس های مرا اینجا ببینید

عکس های یک طلبه

شاید...

غرق در خیابان بود که چراغ گردان ماشین پلیس و دست مأمور که از ماشین بیرون زده بود و ایست می داد شکه اش کرد. کنار خیابان، توقف کرد و مسیر تند و تهاجمی مأمور به سمت ماشین را دنبال کرد. مأمور کنار ماشین رسید و فریاد زد:"اون ضبط رو خفه ش کن!" و او که تازه به خودش آمده بود ضبط ماشین را خاموش کرد. و مأمور ادامه داد: "مدارک ماشین و گواهی نامه. ماشین توقیفه...خجالت نمی کشی؟! خیابونای شهر جای مطرب بازیه؟ این چه آهنگیه...چه وضعیه...؟!"
سرش را پایین انداخت و گفت:"عذر می خوام مدارک همرام نیست." و مأمور که داشت از تشکیل پرونده و جریمه ی ایجاد آلودگی صوتی در سطح شهر حرف می زد با عصبانیت بیشتری به او چشم دوخت گفت:"لابد گواهی نامه هم نداری...کارت شناسایی...از ماشین پیاده شو." و بعد سریع با بیسیم مشغول حرف زدن شد. پسرک کارت شناسایی را با ترس و تردید به مأمور داد و مأمور خیره به کارت، با صدایی آرام و متعجب گفت:

- شما طلبه اید؟ 

پی نوشت: این روزها "غم و شادی" محسن چاووشی خیلی به کارم میاد!!!(در ضمن، کاش کسی بخواند، آن "شاید..."ی که در ابتدا نوشتم)
وب نوشت: قابل توجه امیرخانیسم ها! (صرفا جهت عشق و عاشقی): دوئل واژه ها

علی علی...

خسته از خیانت

دست زیر چانه گذاشته بود و به پر پر شدن گلهایش نگاه می کرد. شاید اشک می ریخت. شاید فکر می کرد. شاید خون دل می خورد. آنها هم ریش داشتند و آنها هم آقا. و آقا هم اگر آقا باشد کج فهمانی دارد که پیشانی شان از سجده ی خاک - و نه خدای خاک - پینه بسته است. عجب قیامتی شده بود. همچنان صدای بی سیم ها می آمد. خیلی دلش می خواست بداند آن سوی بیسیم چه کسی جواب می دهد؟ چه کسی با حماقت خود پدر ملت را بدنام می کند؟  چه کسی خیانت می کند؟ چه کسی از جانب آقا خون بچه های بی گناه را حلال می کند؟ بچه هایی که نه شعار داده اند و نه روحیه شان به آتش زدن سطل زباله و آسیب رساندن به کسی می خورد. لبهایش خشک و چشمانش سیر از اشک بودند. درگیری تمام شده بود. بچه ها را با وساطت مسئول نهاد رها کرده بودند و گروه گروه به خانه می فرستادند...
عبای سیاهش میان حیاط دانشگاه افتاده بود. درست وسط داد و فریاد. همان موقعی که می خواست با انسانیتش، با هویتش و حتی با مسئولیتش، بچه ها را از زیر مشت و لگد آنها دربیاورد. اما کسی گفت: حاج آقا احترام خودت را نگه دار. همان بچه ای که هنوز پشت لبش سبز نشده بود...
به فردا فکر می کرد. و یا نه! به دیروز. به دیروزی که طی مدت زیادی واژه واژه ی ارزشها را در دل خاک زمین گلستانش جای داده بود و در انتظار جوانه ای به سر می برد و امروز  شخم زده شد و رفت. به دیروز که با چشم چشم این جوان عاطفی سینما و تئاتر پیوند اخوت برقرار کرده بود و امروز تمام تاروپود این عشق و علاقه پنبه شد...
از فردا دوباره  نماینده ی آقایی بود که دیروز، سربازان کج فهمش، به بهانه حفظ نظام بر حق، دست به نا حق ترین اعمال زدند. از فردایش می ترسید. از فردایش خسته بود...خیلی خسته...


پی نوشت: این چند خطِ پراکنده، اشاره ای به اتفاقات دانشگاه هنر - در روز تشییع شهید صانع ژاله -بود که از لابه لای کلمات صاحب روضه اخذ شد!!! 
صاحب روضه نوشت: اصل روضه، نگاه های پر از التماس دانشجویانی بود که تنها امیدشان در آن میانه روحانی ای بود که صورتش از عصبانیت گر گرفته و زبانش در دهان خشکیده بود...کاش کسی در آن معرکه مرا هم زیر مشت و لگد می گرفت...شاید به این بهانه بغضم در مقابل مظلومیت دانشجویانم می شکست و خلاص می شدم از آن همه فشار.
دستانم را روی چشمانم گرفتم تا نبینم جهالت حامیان دروغین "مظلوم مقتدر"مان را...کاش می شد کسی گوش هایم را کر می کرد...کاش می شد صدای جیغ و فریادهای بچه ها را هم نشنید...کاش می شد اصلن همه ی صورت مساله را پاک کرد!

علی علی...

کُما

چشمانم خیره می شوند. لبانم تکان نمی خورند. دستانم بی حرکت و دلم خاموش ِ خاموش...قلم خشکیده و باز چشمانم خیره می شوند...

این روزها قلمم تکان نمی خورد. می ترسم. برایش دعا کنید...می ترسم!

 

علی علی..