قسمتی از رمانی که هیچوقت نوشته نشد

وارد حجره شد و در را بست و با تردید به آینه خیره شد. بعد، انگار که چیزی یادش آمده باشد رو به سینا کرد و گفت: اخوی! یه استخاره با اون تسبیح عقیقت واسمون می گیری؟
سینا که حاشیه مکاسب* ش نقاشی می کشید به خودش آمد.
- چی؟
- یه استخاره می خوام...
- آها...باشه!
و دست به جیب برد. اما تسبیح نبود. انتهای جیب، یک زنجیر ظریف به دستش آمد. چیزی شبیه یک گردنبند. تازه یادش آمده بود. تسبیح عقیقش را داده بود به نازنین. یادگاری...همین دیروز، تو کافی شاپ امیر...نازنین هم برداشت. کوله ش را باز کرد و دنبال چیزی گشت، اما پیدایش نکرد. آخر سر همه خرت و پرت های کوله را روی میز ریخت. کیف کوچک لوازم آرایش و mp3 و یک سجاده کوچک و یک چادر نماز و مشتی کتاب و دفتر و خودکار و ...سجاده را باز کرد و تسبیح را کنار مهرش گذاشت و یکی یکی همه وسائلش را در کوله چید. بعد، تلافی یادگاری، با خیال راحت از چشم های سینا، شال قهوه اش را باز کرد و گردنبند را...
- پس چی شد این استخاره حاجی؟
به ابروی حاشیه مکاسب ش خیره شد و زیر لب گفت: با گردنبند نقره ی دختر مردم که نمی شود استخاره گرفت...؟!

 

*: مکاسب: کتاب آموزشی سطح دو طلاب حوزه علمیه
پ ن: یادش بخیر امین! کافه های قم، زندگی سینا و نازنین...

یا علی مدد...

روز دهم

نگاهت را از عالم نگیر...خلق، تاب این نیم روز را ندارد!

 

یا علی مدد...

حج فقرا

پابوسی امام رضا (علیه السلام) می رویم...به یاد "شما"!

 

یا علی مدد...

کهیعص

دلم شده عینهو لاتای اهل تیزی و قمار و می...محرمیه هوس توبه کرده...

 

یا علی مدد...

دلمرده

- کذلک الله ربی...قنوت

    "به همه این انگشتر فروش های اطراف حرم سر بزنی، همشون عقیق یمن دارن. طرف به یمنی بودنش قسم می خوره. ولی خودش نمی دونی چی داره می فروشه. اصن بذار خیالتو راحت کنم. میریم پیش حاج سلیمون. از رفقای آقامه. کارش خیلی درسته. اهل دله. مغازش دیوار به دیوار حرمه. اهل نماز جماعت. اذان تموم نشده، مغازه رو بسته و رفته تو صف جماعت حرم. تاحالا ازش بد ندیدم. خدا حفظش کنه. البته بگما. قیمت کاراش یه خورده بالاس. ولی شاید اسم آقامو بیارم یه خورده با ما راه بیاد. گفتی عقیق یمن می خوای؟ آره. عقیق خیلی خوبه. رزق و روزی رو زیاد می کنه. اصن به قول آقام "یه نمازه و یه قنوت، اونم بایس با عقیق خونده بشه تا مستجاب بشه" می گف "خدا به دستی که توش عقیقه یه نگاه دیگه ای می کنه" البته از خودش نمی گفت. از حاج آقا ابطحی، امام جماعت مسجد سیدون نقل می کرد. می گف روایته. خدا بیامرزتشون. خودش یه عقیق داش می گف از پدرش به ارث رسیده بود. آقامو می گم. رکابش کار دست بود. نگینش یه رگه نداشت. عقیق سرخ بود. خدا بیامرزتش. وقتی مرد معلوم نشد انگشترش چی شد؟ بیا، همین جاست. سلام حاج سلیمون..."

- الله اکبر...سبحان الله

به جای خالی انگشترش که رد سفیدی به جای گذاشته بود، خیره شده بود...

 

یا علی مدد...