قسمتی از رمانی که هیچوقت نوشته نشد
سینا که حاشیه مکاسب* ش نقاشی می کشید به خودش آمد.
- چی؟
- یه استخاره می خوام...
- آها...باشه!
و دست به جیب برد. اما تسبیح نبود. انتهای جیب، یک زنجیر ظریف به دستش آمد. چیزی شبیه یک گردنبند. تازه یادش آمده بود. تسبیح عقیقش را داده بود به نازنین. یادگاری...همین دیروز، تو کافی شاپ امیر...نازنین هم برداشت. کوله ش را باز کرد و دنبال چیزی گشت، اما پیدایش نکرد. آخر سر همه خرت و پرت های کوله را روی میز ریخت. کیف کوچک لوازم آرایش و mp3 و یک سجاده کوچک و یک چادر نماز و مشتی کتاب و دفتر و خودکار و ...سجاده را باز کرد و تسبیح را کنار مهرش گذاشت و یکی یکی همه وسائلش را در کوله چید. بعد، تلافی یادگاری، با خیال راحت از چشم های سینا، شال قهوه اش را باز کرد و گردنبند را...
- پس چی شد این استخاره حاجی؟
به ابروی حاشیه مکاسب ش خیره شد و زیر لب گفت: با گردنبند نقره ی دختر مردم که نمی شود استخاره گرفت...؟!
*: مکاسب: کتاب آموزشی سطح دو طلاب حوزه علمیه
پ ن: یادش بخیر امین! کافه های قم، زندگی سینا و نازنین...
یا علی مدد...