بچه های...

آخر وقت می آمد و از بچه های کنار چهارراه، گل و فال و روزنامه و جوراب ها را می خرید و می رفت...بچه ها صدایش می کردند:"آقا"...می گفتند: "آقا" هر روز می آید...


پ ن: خوب است آقای اخوی! زنگ که نمی زنی، تحویل هم که نمیگیری، حداقل وبلاگ می نویسی...خوب است: کافه تلخ

علی علی...

سه تار

برگ برگ رمانم
بدون ممیزی
اتاق را از آفتاب سوزان پنجره نگاه می دارد

وُرد وُرد شعرهایم
دیگر ریکاوری نشدند
مرده شور نصب ویندوز
فرمت
ویروس...

نقاشی هایم را
به پرواز در می آورم
مهمان کوچولوی خانه مان
به موشک کاغذی خیلی علاقه دارد!

"سه تار" می زنم
به دومی نرسیده
خیالم را اذان باطل می کند

اسم تمام فیلم نامه هایم را "اسماعیل" گذاشته ام
چاقو ندارم
خفه شان می کنم!

نماز
روزه
قرآن
زیر قیمت بازار
به جا آورده می شود!

همین!

 

علی علی...

بزن روشن شی!

إلهي لَم يَكُنْ لي حَوْلٌ فَانْتَقِلَ بِهِ عَنْ مَعْصيتكَ إِلا فِي وَقْتٍ أيقَظْتَنِي لِمَحَبَّتِكَ...

 

پ.ن: مناجات شعبانیه (ترجمه ش  تو مفاتیح هست)


علی علی...

آقای اشک

کاش چشم های من مال شما بود...آقا!

 

پی نوشت: عجیب است. میلاد امام حسین، شادی ِ مضاعفی به سراغ آدمی می آید!


علی علی...

مستانه

خدایا!
به خستگی ِفاحشه ی شهر...

مارا ببخش!

 

علی علی...

شطح نویس

اینجا کسی غسل نکرده عاشق نمی شود... این را اصل تفاهم می گوید، درویش مصطفی!

 

پی نوشت: مدتیست شطح نویسی ام گل کرده است...


علی علی...