دلمرده
"به همه این انگشتر فروش های اطراف حرم سر بزنی، همشون عقیق یمن دارن. طرف به یمنی بودنش قسم می خوره. ولی خودش نمی دونی چی داره می فروشه. اصن بذار خیالتو راحت کنم. میریم پیش حاج سلیمون. از رفقای آقامه. کارش خیلی درسته. اهل دله. مغازش دیوار به دیوار حرمه. اهل نماز جماعت. اذان تموم نشده، مغازه رو بسته و رفته تو صف جماعت حرم. تاحالا ازش بد ندیدم. خدا حفظش کنه. البته بگما. قیمت کاراش یه خورده بالاس. ولی شاید اسم آقامو بیارم یه خورده با ما راه بیاد. گفتی عقیق یمن می خوای؟ آره. عقیق خیلی خوبه. رزق و روزی رو زیاد می کنه. اصن به قول آقام "یه نمازه و یه قنوت، اونم بایس با عقیق خونده بشه تا مستجاب بشه" می گف "خدا به دستی که توش عقیقه یه نگاه دیگه ای می کنه" البته از خودش نمی گفت. از حاج آقا ابطحی، امام جماعت مسجد سیدون نقل می کرد. می گف روایته. خدا بیامرزتشون. خودش یه عقیق داش می گف از پدرش به ارث رسیده بود. آقامو می گم. رکابش کار دست بود. نگینش یه رگه نداشت. عقیق سرخ بود. خدا بیامرزتش. وقتی مرد معلوم نشد انگشترش چی شد؟ بیا، همین جاست. سلام حاج سلیمون..."
- الله اکبر...سبحان الله
به جای خالی انگشترش که رد سفیدی به جای گذاشته بود، خیره شده بود...
یا علی مدد...