دست زیر چانه گذاشته بود و به پر پر شدن گلهایش نگاه می کرد. شاید اشک می ریخت. شاید فکر می کرد. شاید خون دل می خورد. آنها هم ریش داشتند و آنها هم آقا. و آقا هم اگر آقا باشد کج فهمانی دارد که پیشانی شان از سجده ی خاک - و نه خدای خاک - پینه بسته است. عجب قیامتی شده بود. همچنان صدای بی سیم ها می آمد. خیلی دلش می خواست بداند آن سوی بیسیم چه کسی جواب می دهد؟ چه کسی با حماقت خود پدر ملت را بدنام می کند؟  چه کسی خیانت می کند؟ چه کسی از جانب آقا خون بچه های بی گناه را حلال می کند؟ بچه هایی که نه شعار داده اند و نه روحیه شان به آتش زدن سطل زباله و آسیب رساندن به کسی می خورد. لبهایش خشک و چشمانش سیر از اشک بودند. درگیری تمام شده بود. بچه ها را با وساطت مسئول نهاد رها کرده بودند و گروه گروه به خانه می فرستادند...
عبای سیاهش میان حیاط دانشگاه افتاده بود. درست وسط داد و فریاد. همان موقعی که می خواست با انسانیتش، با هویتش و حتی با مسئولیتش، بچه ها را از زیر مشت و لگد آنها دربیاورد. اما کسی گفت: حاج آقا احترام خودت را نگه دار. همان بچه ای که هنوز پشت لبش سبز نشده بود...
به فردا فکر می کرد. و یا نه! به دیروز. به دیروزی که طی مدت زیادی واژه واژه ی ارزشها را در دل خاک زمین گلستانش جای داده بود و در انتظار جوانه ای به سر می برد و امروز  شخم زده شد و رفت. به دیروز که با چشم چشم این جوان عاطفی سینما و تئاتر پیوند اخوت برقرار کرده بود و امروز تمام تاروپود این عشق و علاقه پنبه شد...
از فردا دوباره  نماینده ی آقایی بود که دیروز، سربازان کج فهمش، به بهانه حفظ نظام بر حق، دست به نا حق ترین اعمال زدند. از فردایش می ترسید. از فردایش خسته بود...خیلی خسته...


پی نوشت: این چند خطِ پراکنده، اشاره ای به اتفاقات دانشگاه هنر - در روز تشییع شهید صانع ژاله -بود که از لابه لای کلمات صاحب روضه اخذ شد!!! 
صاحب روضه نوشت: اصل روضه، نگاه های پر از التماس دانشجویانی بود که تنها امیدشان در آن میانه روحانی ای بود که صورتش از عصبانیت گر گرفته و زبانش در دهان خشکیده بود...کاش کسی در آن معرکه مرا هم زیر مشت و لگد می گرفت...شاید به این بهانه بغضم در مقابل مظلومیت دانشجویانم می شکست و خلاص می شدم از آن همه فشار.
دستانم را روی چشمانم گرفتم تا نبینم جهالت حامیان دروغین "مظلوم مقتدر"مان را...کاش می شد کسی گوش هایم را کر می کرد...کاش می شد صدای جیغ و فریادهای بچه ها را هم نشنید...کاش می شد اصلن همه ی صورت مساله را پاک کرد!

علی علی...